تقدیم به تویی که همیشه عاشقت بودم، فقط با یک تفاوت! امروز خیلی ها بیشتر از دیروز!
... به داشتنت عشق میورزیدم و نداشتنت را می پرستم !
ادامه نوشته
یک دو 2، دو 2 چهار، سه 2 شش، چهار 2 هشت.....دو 10 بیست....
زنگ مکتب زده شد، بار دیگر آزادی را با شور و هلهله استقبال کرده از صنف بسوی بیرون به دویدن شروع کردیم. صنف ما، آخرین کلاس در کنج دهلیز طولانی مکتب انگوری هوتقول قرار داشت، که آنروزها بنام مکتب امام جعفر الصادق یاد میشد. از میان گرد و خاک دهلیز خاکی بیرون جستم، صدایی مرا بسوی خود خواند دیدم سر معلم مکتب مامور زیرک با مرد خوش سیما که از زیر عمامه اش بر گهای تر شاه بید به هر طرف خود نمایی و از نوک بعضی از برگها هنوز قطرات آب بر شانه های مهربانش میچکید، هم صحبت بود. استاد خرمی با برگهای نا منظم شاه بید بر پیشانه و اطراف گوشهایش قیافه عجیب به خود گرفته بود، حد اقل برای ما کودکان و هم سن و سالانم خنده آور بود........
+ نوشته شده در Sat 30 Oct 2010 ساعت 14:35 توسط حفیظ الله خُرم
|