تقدیم به تویی که همیشه عاشقت بودم، فقط با یک تفاوت! امروز خیلی ها بیشتر از دیروز!
یک دو 2، دو 2 چهار، سه 2 شش، چهار 2 هشت.....دو 10 بیست....
زنگ مکتب زده شد، بار دیگر آزادی را با شور و هلهله استقبال کرده از صنف بسوی بیرون به دویدن شروع کردیم. صنف ما، آخرین کلاس در کنج دهلیز طولانی مکتب انگوری هوتقول قرار داشت، که آنروزها بنام مکتب امام جعفر الصادق یاد میشد. از میان گرد و خاک دهلیز خاکی بیرون جستم، صدایی مرا بسوی خود خواند دیدم سر معلم مکتب مامور زیرک با مرد خوش سیما که از زیر عمامه اش بر گهای تر شاه بید به هر طرف خود نمایی و از نوک بعضی از برگها هنوز قطرات آب بر شانه های مهربانش میچکید، هم صحبت بود. استاد خرمی با برگهای نا منظم شاه بید بر پیشانه و اطراف گوشهایش قیافه عجیب به خود گرفته بود، حد اقل برای ما کودکان و هم سن و سالانم خنده آور بود.
دستم را گرفت و از مسیر سرک (جاده) اصلی که انگوری را با داوود وصل میکند بسوی خانه براه افتادیم، آفتاب به شدت می تابید، استاد آهسته و با حوصله مندی راهش را می پیمود و من با قدم های تیز تر همگامی اش میکردم.
...یک شش 6، دو 6 دوازده، سه 6 هجده، چهار6 بیست و چهار........ تمرین ضرب زبانی همچنان ادامه داشت....! و من بالای مامور زیرک که از قضا معلم ریاضی ما بود خیلی قهر بودم، فکر میکردم ایشان به آغایم گفته که ضرب زبانی ام ضعیف است.
با نمایان شدن فضای سبز کاریز حاجی ناصر، خوشحالی ام دو برابر شد، چون هم ضرب زبانی را به یک نو 9، دو 9 هجده، .....ده 9 نود به پایان رسانده بودم و هم برای دم رسی ویک شکم سیر آب سرد بیتاب بودم.
استاد روی یک دست عمامه اش را گذاشته بود و با دست دیگر برگهای شاه بید را تر و تازه می ساخت، من دراز روی سینه خوابیده همچنان اب می نوشیدم. مدتی را در زیر سایه سرد درختان رفع خستگی نموده دوباره راهی خانه شدیم. با خوشحالی دستش را گرفتم، چون با خود فکر میکردم که تمرین ضرب زبانی را حد اقل برای آنروز انجام داده بودیم. هنوز چند قدم نرفته بودیم که استاد پرسید: جان پدر کجا رسانده بودیم، گفتم چی را؟ گفت ضرب زبانی را، با خوشحالی و صدای بلند گفتم: خلاص کدیم
گفت: خو جان پدر بیا سر از نو شروع کنیم که ریاضیت خوب پخته شود.
اووووف خدا...!
یک دو2، دو2 چهار، سه2 شش، چهار2 هشت، پنج2 ده.................
بابای مهربانم، با آنکه بعد از یکسال رفتنت به تازگی خود پدر شده ام، ولی با رفتنت هنوز تنها و بی یاورم، یتیمی و بی پدر شدن در هر سن و سال که باشد، بی نهایت سخت و جانسوز هست. تو رفتی از مسیر آسمان تا قصه خورشید را با کهکشان گویی، و من هنوز در گیر و دار ضرب زبانی زندگی، خودم را مثل کودکان مشغول آعداد روز گار نموده ام، فقط فرقش اینجاست که نه تنها دو را با چهار ضرب تا حاصل ضربش دو برابر ان یعنی عدد هشت بدست اید، بلکه گاهی 2 را با 4 جمع میبندم دگر هشت وجود ندارد، باید شش را پزیرفت، ولی گاهی با عقب گردی روزگار، دو را باید منف چهار کرد، در آنصورت باعدد 2 گذاره باید کرد....خوب زندگی یعنی حرکت فورمولیزه شده ای ارقام.
در قانون روز و سال شماری طبیعت، زندگی را باید با اعداد آغاز کرد، با اعداد در گیر شد و با اعداد به پایان رساند، دگر مهربان پدر نیست که در نهایت 9 ، فرصت آ غاز جدید یک دو 2 را سر از نو داد...!
بی همگان به سر شود، بی تو به سر نمی شود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود
جاه و جلال من تویی، روح و روان من تویی
آب زلال من تویی، بی تو سفر نمی شود
بی تو نه زندگی خوشم، بی تو نه مردگی خوشم
خواب من و قرار من، بی تو به سر نمی شود.
اولین سالگشت رحلت جانگداز پدر عزیز و یاور مهربانم را به:
مهربان مادرعزیز و داغدارم حاجیه خانم خرمی، عموی عزیزم محمد موسی خرمی، برادران عزیزم آقایان دکتر مصطفی خرمی، حاجی مرتضی خرمی، روح الله خرمی، حجت ا لله خرمی، عمه و خواهران عزیزم، برادر زادگان عزیز اینجنیر خلیل الله خرم، احمد مهدی خرم، احمد ضیا احمدی، قدرت ا لله احمدی، علی سینا خرمی، احمد یاسر خرمی، احمد بصیر خرمی، مطهر امید خرمی، الیاس خرمی، رضا خرمی، نوید خرمی ،محمد خرمی، و همه دوستان و بستگان، به خانواده بزرگتر خرمی و خرم خیل و به همه شاگردان و یاران و به جامعه علمی، فرهنگی مردم ما تهنیت و تسلیت باد.
الحاج استاد خرمی سال پار روز جمعه به تاریخ ۸/۸/۱۳۸۸ برابر با سی (۳۰) اکتبر ۲۰۰۹ در مشهد مقدس بعد از ادایی نماز جمعه با قلب آرام و روان مطمین، روح خستگی نا پزیرش را به حق سپرد و جسم پاکش را نثار زمین کرد و آسمانی گردید.
والله که شهر بی تو مرا حبس می شود = آوارگی و کوه و بیابانم ارزوست
پنهان ز دیده ها و همه دیده ها از اوست = کان چهرهء مشعشع تابانم آرزوست
روحش سرشارش شاد ! یاد و نامش جاوید و گرامی باد!
... میچید هفت شد با تو ...
تقدیم به تویی که همیشه عاشقت بودم، فقط با یک تفاوت! امروز خیلی ها بیشتر از دیروز!. چرا همیشه داشتن را بعد از نداشتن میتوان درک و سنجش کرد!؟ خوشا که به داشتنت عشق میورزیدم و نداشتنت را می پرستم !
پدر در آسمان پیچید و میچید شد
حفیظ در کرهُ خاکی کنار تک درخت ایستاد
به با لا آسمان می دید، زبانش هفت و شش می گفت
چرا میچید امشب روشن و پر رنگ! ولی شش نیست!؟
بیا بشمار میچید هفت گردیده است
عجب آه! به من گفتند که میچید هفت شد با تو
ولی من تا هنوز در در مرز شش با هفت در فکرم
خوشا با حال میچید شش ستاره هفت گردیده است
تو را در کوچه مهتاب
میان تکهُ ابری سفید و پاک
تو را روشنتر از میچید می بینم
تو را با موج با خورشید، در آغوش باز آسمان بینم
تو را زیبا و خوشرنگ لا بلای کهکشان بینم
تو را بینم که در آغوش میچید نرم خوابیدی
تو را بینم که با مهتاب همرنگی
پدر جانم نه تو تنها، نه من تنها
تو پر واز زمین با آسمان کردی
تو رفتی رفته گان را همسفر باشی
تو رفتی تا خدا را شکر گر باشی
تو با مهتاب و میچید همسفر گشتی
و من با یاد تو بار سفر بستم در رویا
پدر در آسمان پیچید و میچید شد
حفیظ در کرهُ خاکی کنار تک درخت ایستاد
تو رفتی از مسیر آسمان تا قصه خورشید را با کهکشان گویی
و من رفتم در اعماق دوران، تا تو را من قصه گوی زندگی باشم
هزاران خاطره شیرین را در خود همیشه جاویدان دارم
سرایم قصه های تو، تا تنهای ها را نا دوام با شم.
پدر جانم!
خودم را غرق در نام و صفایی تو
خودم را غرق یک برگ خاطره
خودم را غرق بحر عشق بیکران تو
خودم را غرق در ژرفایی مهر و یاد تو
خودم را غرق یک تصویربنمایم
پدر رفتی ولی سخت بی کس ام ساختی
چه سخت است بی پدر بودن
چه سخت است ...
چه سخت است مرگی تنهایی!
چه سخت است مرگ در غربت!
فرزند داغدارت حفیظ ا لله خرمی خرم