اهدا به روح مقدس پدرانی که در راستای کار و خدمت، در غربت جان فدا کردند!
تقدیم به نسل یتیم که در نیمه راه زندگی بی "بابا همسفر" شده اند:
بابا همسفر
قطار زندگی همچنان در امتداد خط سر نوشت حرکت تکراری اش را می پیمود، شور و هیا هوی روزگار از دریچه گوش مغز را نا ارام می ساخت، جان را دلهرگی می بخشید و قلب را به طپش وا میداشت. ولی این بار شور و صدا از جنس دیگری بود، از جنس یخ بستن جان و بشکستن قلب!
قطار همچنان میرفت! حفیظ در کنار استوار مرد مصمم خوشبخترین مسافر زمانش بود،! با با همسفر با چهره بشاش و مهربان، صدای سنگین و دلنشین و لبخندی زیبا و پر معنی که قناعت و صفایی دوران در عمق کناره در یایی دو سا حل لبانش موج میزد، به خوبی دیده می شد! آری از نزدیک می دیدم ! چه مهربان مرد نیکخوی در کنارم بود.
قطار زندگی مسیر پر خم و پیچ زمین را هدف سرعت قرار داده بود، توقفهای نا بهنگام قطار ذهنم را مخشوش ساخته بود، چون هیچ ایستادگاهی ساخته شده را نمی دیدم تا پزیرایی مسافران تازه وارد باشند، چه سخت! و چه ....! هر کی را در هر جایی و در هر زمانی به سر منزل مقصود میرساند، نه آدرسی! و نه میهمان سرایی!قطار همچنان به پیش میرفت تا نوبت دیگری و مسافر دیگری را تنها به دست تقدیر رها نماید.
مهربان مرد خوش رفتار و خوش سیما، همچون کوه با صلابت و سنگین در کنارم بود، چه خوشبخت مسافری بودم که خستگی سفر و تکان های فراز و فرود مسیر سرعت را بر بازوان مهر آفرین و آغوش گرم و با صفای او پناه می بردم. چه تکیه گاهی آسودگی بخش، پر امن و با محبت! چه چهره ای راز دار و نورانی که گذشت دوران ، داستان روزگار و رمز خاطره هایی تلخ و شیرین را میتوان در چیدگی های صورت نیکویش به خوبی دید. چنانچه ریختن سفید برف زمستان پیری را بر گل برگهای ریش و محاسین مبارکش آشکارا به مشاهده گرفت، و راز و رمز خستگی های دیروز ها و مشکلات ده هه ها را از سفیدی هر ساقه برگی باید فهمید.
قطار میرفت! پرسیدم پدر از کجا آمده ای و به کجاه در سفری؟ با لحن آرام و پر لطفش آغاز سخن کرد ، و لی پیشا پیش اولین حرفش، لبخند به پیشواز سخن شتافت و صدای گرای تبصم بار گوشم را نوازش و قلب نا ارامم را سکون بخشید و مغزم را به تفکر واداشت. چه استوار مرد نیک سیرت و نیک کردار و مهربان که صدا و نفسش آواز و بوی مسیحایی داشت.
خوب شنیدم که گفت پسرم! من مسافر تقدیر و زاده سفرم ، سفر فرزند زمان و من زندگی ام را در دست زمان و زمان را زاده حرکت طبیعی یک جریان تکراری زمانهایی دیگری میدانم. فقط میدانم زاده زمانی بوده ام ، این حرکتی وقت را جریان زمانی دیگری میدانم تا لحظه هایم را با آینده ها پیوند زند و شاهد تولدم در فردا ها باشم، ولی فردا را نمی توان برای خودم وعده یقین دانست، مگر مطمین به فردا های هستم تا تو و نسلهایی آینده را به نوازش و پرورش گیرد، چون عمل نیک، حرکت سازنده، کار و تلاش در شریانی جریان سفر امروز، وصلت دهنده و آغاز گر سفر فرداها خواهد بود. این را از پدرانی سفر کرده آموخته ام و به ارث برده ام، پس برای شما به امانت میگزارم. پسرم حرکت را سفر کنید، و در گیر و دار دوران به همدیگر همکار و همراه باشید. با دست پر کار ، قلب پر بار، اندیشه ای سازنده و نیت خیر همیشه خدمت خلق کنید و تلاش گر، هدفمند و پر کار باشید و...........؟!
بابا همسفر قصه های شیرین، پند اندرزهای نیکویی می گفت و من غرق در لطف بی کران او بودم .... ! حیف که شور وشر باد، صدا و غوغای روزگار و غرش سرعت قطار زندگی، حسودی بر این وصلت عشق و شناخت میکرد و مانع از بیشترین ها و بهترین سخنها می شد. رشته سخنهای ارزنده او در هیا هویی غرش و غوغایی زمان، آهسته آهسته دور و دروتر گردید، پیوند مهر و شناخت از هم گسیخت، از طی دل حسرت خوردم، گوشها نا ارام شد و ذهن و حواسم پاره و پاشان گردید. در این گیر و دار خودم را گم کرده بودم و......ارام آرام در فکر سخنان و شناخت آن پیر مرد بزرگ در اندیشه عمیق فرو رفتم............! حیف که لحظه ها می گذشت و گذشت!
مسافرین منزل رسیده ای سرنوشت یکی پس از دیگری ترک قطار کرده می رفتند، ولی راهی من و بابا همسفر تداوم داشت، لحظه ها میگذشت، ما همگام زندگی ، زندگی سوار قطار و قطار بر دوش سرعت راه اینده را می پیمود. بابا همسفر به خواب رفته بود و من در فکر فردای نا رسیده بودم!
ناگهان آینهء ذهن شکست و تصویر خاطره پاشان گردید، شیرازه قلب ریخت و احساس تن آتش گرفت، جرقه ای نا بهنگامی تلخ حوادث سرا پایم را فرا گرفت ، سوزش و درد سوختن وجودم را تسخیر کرد و من در نیمه راه بی همسفر شدم، دیگر بابا همسفر به خواب ناز ملکوتی شتافته بود.
بازوان پر مهر و استوارش را آهسته تکانی دادم و با آواز گرفته و لرزان صدا زدم، با با ! با با همسفر! بیدار شو، منزلت کجاست؟ شاید خانه ات نزدیک شده باشد!. من چه ساده و سطحی نگر بودم که خانه را فقط در شکل دیوار و چهار چوب میدیدم و منزل را در امتداد کوچه ای حسرت و تنهایی.
بابا همسفر به سر منزل مقصود رسیده بود، او با دل ارام ، قلب مطمین، روح رستگار، احساس نیک و نیت پاک ارادهء تولد از جنس عشق و شناختی دیگری کرده بود! بابا به خواب ناز ابد رفته بود. واین من هستم خسته، تنها و بی یار و بی همسفر، سر گردان در نیمه راهی سفر کرده که نه راهی بازگشت دارم و نه امید همسفر شدن دوباره. او دیگر نیاز به قطاری زندگی از جنس زمین نداشت تا طی منزل کند او خود سبکبال تر از فرشته به سویی آسمان آبی به پرواز در آمد و ترک خاکیان کرد تا به خدا برسد، و از آن بالا ما را دعا گو باشد و خدا را شاکر گردد.
**** در سوگ پدر ****
چه سخت است مرگ در غربت
پدر در آسمان پیچید و میچید شد
حفیظ در کرهُ خاکی کنار تک درخت ایستاد
به با لا آسمان می دید، زبانش هفت و شش می گفت
چرا میچید امشب روشن و پر رنگ! ولی شش نیست!؟
بیا بشمار میچید هفت گردیده است
عجب آه! به من گفتند که میچید هفت شد با تو
ولی من تا هنوز در در مرز شش با هفت در فکرم
خوشا با حال میچید شش ستاره هفت گردیده است
تو را در کوچه مهتاب
میان تکهُ ابری سفید و پاک
تو را روشنتر از میچید می بینم
تو را با موج با خورشید، در آغوش باز آسمان بینم
تو را زیبا و خوشرنگ لا بلای کهکشان بینم
تو را بینم که در آغوش میچید نرم خوابیدی
تو را بینم که با مهتاب همرنگی
پدر جانم نه تو تنها، نه من تنها
تو پر واز زمین با آسمان کردی
تو رفتی رفته گان را همسفر باشی
تو رفتی تا خدا را شکر گر باشی
تو با مهتاب و میچید همسفر گشتی
و من با یاد تو بار سفر بستم در رویا
پدر در آسمان پیچید و میچید شد
حفیظ در کرهُ خاکی کنار تک درخت ایستاد
تو رفتی از مسیر آسمان تا قصه خورشید را با کهکشان گویی
و من رفتم در اعماق دوران، تا تو را من قصه گوی زندگی باشم
هزاران خاطره شیرین را در خود همیشه جاویدان دارم
سرایم قصه های تو، تا تنهای ها را نا دوام با شم.
پدر جانم!
خودم را غرق در نام و صفایی تو
خودم را غرق یک برگ خاطره
خودم را غرق بحر عشق بیکران تو
خودم را غرق در ژرفایی مهر و یاد تو
خودم را غرق یک تصویربنمایم
پدر رفتی ولی سخت بی کس ام ساختی
چه سخت است بی پدر بودن
چه سخت است ...
چه سخت است مرگی تنهایی!
چه سخت است مرگ در غربت!
فرزند داغدارت حفیظ
تقدیر و تشکر
حفیظ الله خرمی خرم - از سرزمین باران - نومبر 2009